من اومدم اینجا تا بتونم حرفای دلمو بنویسم. از هر چیزی که تو فکرمه. از زندگیم از عشقم از روزمرگی هام و از هر چیز دیگه و بیشتر دلتنگیهام مربوط میشه به داداشیم که مدتیه باهاش قهرم
مهربانم، ای خوب! یادِ قلبت باشد،یک نفر هست که این جا... بین آدم هایی که همه سرد و غریبند با تو تک و تنها...به تو می اندیشد و کمی.......دلش از دوری تو دلگیر است... مهربانم،ای خوب! یادِ قلبت باشد......یک نفر هست که چشمش........به رهت دوخته بر در مانده وشب و روز دعایش این است......زیرِ این سقف بلند....... هر کجایی هستی،به سلامت باشی و دلت همواره،محو شادی و تبسم باشد.... مهربانم، ای خوب! یادِ قلبت باشد....یک نفر هست که دنیایش را....همه ي هستی و رویایش را ، به شکوفایی احساس تو،پیوند زده و دلش می خواهد لحظه ها را با تو، به خدا بسپارد...... مهربانم،ای خوب! یک نفر هست که با تو...تک و تنها با تو...پرِ اندیشه و شعر است وشعور!...پرِ احساس و خیال است و سرور! مهربانم،این بار، یاد قلبت باشد،یک نفر هست که با تو.... به خداوندِ جهان نزدیک است و به یادت،هر صبح، گونه ي سبز اقاقی ها را از ته قلب و دلش می بوسد.... ودعا می کند این بار که توبا دلی سبز و پر از آرامش ، راهیِ خانه خورشید شوی وپر از عاطفه و عشق و امید به شبِ معجزه و آبیِ فردا برسی........
پاره های وجود یه دیونه : سه شنبه نوزدهم آبان 1388 11:12
نمی دانم آن زمان که تنهايی ام را به خاک می سپردم ، اميد چه کس داشتم ... و نفرين شده ی کدامين خدا بودم که امروز بايد هر لحظه اش ، هزاران بار اين طعنه ی تلخ را نبشِ قبر کنم
" تنهايی ات را ارزان فروختی ! "
پاره های وجود یه دیونه : سه شنبه نوزدهم آبان 1388 11:8
نمی دونم چی شد که من به این روز افتادم فقط میدونم که دلم واسش تنگ شده میدونم که هنوزم دوستش دارم دلم واسه چشم هاش تنگ شده واسه دوست دارم هاش واسه صداش واسه لب هایه نیمه بازش واسه شونه هاش واسه همه چیز چشم های که می خواستم توش نگاه کنم و بگم دوست دارم دوست دارم های که وقتی میگفت نمی تونستم به چیزه دیگه ای فکر کنم صدای که با شنیدنش هر چی حرف داشتم از ذهنم پاک میشد لب های که گرماش تمام وجودم رو گرما میبخشید شونه ای که وقتی دلم می گرفت اشک هامو روش خالی میکردم برای همیشه دوسش دارم مثل قبل نه بلکه بیشتر از قبل میخوام همه بدونن که من عاشقش هستم دوسش دارم واسه این میگم که بدونه که من بیشتر از این حرف ها دوسش دارم
پاره های وجود یه دیونه : سه شنبه نوزدهم آبان 1388 5:27
دل به روزنه یی میبندم آنقدر باریک که تنها نقطه های کلماتم را عبور میدهد من اینجا هستم! در نیافتنی ترین در رکوع تسلیم خویش که خود حتی نام اش را از یاد برده من اینجا هستم!
پاره های وجود یه دیونه : دوشنبه هجدهم آبان 1388 8:27
دستانم را به نشانه ی سکوت بر لب میگذارم و جلوی آینه به خود مینگرم چه ساده ،سادگی میکنم چه ساده خود را فراموش کرده ام از آینه اجازه میگیرم ، نه برای توجیه خودم برای دلتنگی هایم تا لب گشادم آینه شکست .
چه ساده شکستی مرا آینـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه.
پاره های وجود یه دیونه : دوشنبه هجدهم آبان 1388 8:19
کلاغه دلش گرفته بود ... کلاغ سیاه پاپـتی ، پرید روی شاخه درخت و گفت : قار و قار ! از یه جایی صدا اومد که : زهر مار !!! بغض کلاغه ترکید ، یه قطره اشک از روی گونه هاش چکید ، قطره اشک لابه لای پرهای سیاهش گم شد و رفت ، یه تیکه سنگ از تو حیاط یه خونه اومد و اومد نشست رو سینه کلاغ ، قلب کلاغ ترکید و کلاغ افتاد رو زمین ... یه صدا اومد : اون کلاغ زشـتـــو بـبـیـن ! کلاغه چشاش تار شد، همه جا رو سیاه می دیـد عین خودش : زشت و سیاه ، کلاغ مرد ... کسی نفهمید که کلاغ دلش خیلی گرفته بود ، آخه شب قبل یه گربه بچه هاشو خورده بـود . کلاغ هم دلی داشت ، همدم و همدلی داشت ، کلاغ هم عاشق بود ، کلاغ سیاه پاپتی ، زشت و سیاه و خط خطی ؛ واسه خودش کسی بود ... کی از دل کلاغ با خبر بود ؟! کی حالشو می فهمید ....؟!! حیف کلاغ پاپتی ، سیاه و زشت و خط خطی ... راستی ؛ مگه ما آدما از دل هم خبر داریم ؟! ما آدمای رنگارنگ ، زشت و قشنگ ، رد میشیم از کنار هم ...حرفای بیخود میزنیم ، خنده هامون شیشه ای ، درد دلامون الکی ، عاشقیامون دروغکی ! ما لای دودا گم شدیم ؛ تصویرامون خیالیه ، هرچی که داره مغزمون ، شکلکای سئوالیه ...؟! دل چیه : یک تیکه خون ، پر از " نرو ، پیشم بمون ... " دلم میخواست کلاغ بودم ، همون کلاغ پاپتی ، زشت و سیاه و خط خطی ... پر میزدم تو آسمون ، کسی نمی گفت کـه : بمون ! می پریدم رو یه درخت گریه می کردم : قار و قار ! پشت سرش یه زهر مار !!! حداقل این فحشه که راستکی بود ! اینجوری هیچکسی دلش واسم الکی نمی سوخت ، کسی برام لباس پادشاه توی قصه ها رو نمی دوخت ... نه عاشق کسی بودم ، نه کسی عاشقم بود ؛ کلاغ تـنهایی بودم ، گمشده تو شهر دود .... اشک کلاغو هیچکسی نمی تونه ببینه ! حال دلش ؟! عجب ....! مگه حالی واسش میمونه ؟! دلم میخواست کلاغ بودم تا که یه روز ، زخم یه سنگ (که درد اون بهتره از زخم زبون آدما) ، دلم رو با تموم این نگفته هاش بترکونه ، کسی دلش واسه کلاغ زنده که نمی سوزه ! کسی دلش واسه کلاغ مرده هم نمی سوزه ... صبح سحر یه رفتگر کلاغه رو انداخت لابه لای آشغالا ، کلاغ با دلش پرید تو قصه ها ... دلش نگو ، یه تیکه خون ؛ پر از " برو ، پیشم نمون .... "
پاره های وجود یه دیونه : پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388 9:48
چیزی نمی تونم بگم، قراره از من بگذری چیزی نگو می فهممت، باید از این خونه بری چند سال از امشب بگذره، تا من فراموشت کنم تا با یه دریا تو خودم، خاموش خاموشت کنم ... تنهاییآمو بعد از این، با قلب کی قسمت کنم واسه فراموش کردنت، باید به چی عادت کنم تو باید از من رد بشی، من باید از تو بگذرم ... کاری نمی تونم کنم، باید بیُفتی از سرم بعد از تو باید با خودم، تنهای تنها سر کنم ... یک عمر باید بگذره، تا امشبو باور کنم چند سال از امشب بگذره، با من یکی هم خونه شه ... احساس امروزم به تو، تنها یه شب وارونه شه چند سال از امشب بگذره، تا من فراموشت کنم یک عمر باید بگذره، تا امشبو باور کنم ... چیزی نمی تونم بگم ...
گهگاهی یادم کن حتی با یه سلام...
اگه بدونم حالت خوبه برام کافیه
حرفامو به دل نگیر بخشیدمت
نفرینتم نمی کنم آخه دیدی کسی عشقشو نفرین کنه؟
دعای خیرم بدرقه ی راه زندگیته ... مواظب خودت باش
پاره های وجود یه دیونه : یکشنبه دوازدهم مهر 1388 18:12
با هر نگاه عاشقت بر پيکرم دادي نفس تو پر گشودي از من و من ماندم اينجا در قفس اين سا لها ي بي تو من ، در گوشه تنهاييم بنشسته و بشکسته و آشفته و بي کار و کس رفتي تو و خشکيده شد باغ و بهار خاطرم حالا بر اين لبهاي من رنگ سکوتي ماند و بس در کنج تنهايي خود آرام ميميرم شبي اي اولين دلدا ر من . اي آخرين فرياد رس اين آخرين شعر مرا حالا تو ميخواني و من جسمم کنارت مانده و روحم شکسته اين قفس انگار تنها مانده اي در کنج تنهايي من من هم صدايت ميکنم همپاي آواي جرس
پاره های وجود یه دیونه : یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388 7:11
زِ زندگي رو انگار يکي اشتباه نوشته سين سرنوشتو شايد قلم سياه نوشته ديکته بودن مارو چه کسي کجا نوشته که منو خط خطي کرده ، تو رو بي صدا نوشته هميشه کنار اسمم ، نقطه چين يه جاي خالي من تو فکر باور عشق ، اون تو فکر بي خيالي يه علامت تعجب ، دنبالم مي آد و ميره پرسش ساده ي ترديد ، منو به بازي مي گيره واژه هاي بي تفاوت ، همشون بدون معنا حرف عين و شين و قافه ، که ميمونه تک و تنها با يه پاک کن که نميشه ، خاطرات بدو برداشت هميشه دفتر قلبم ، واژه ي قلبتو کم داشت بودن ما خط به خط بود ، کاشکي شعر من غلط بود از سراب نمره گرفتيم ، سهممون همين فقط بود
پاره های وجود یه دیونه : شنبه دهم مرداد 1388 10:44
مي خوام تو رو که باشي ، جون بدي تا نميرم... عزيز هم ترانه ، تو واژه ها اسيرم ... مي خوام تو رو که باشي ، تو دَم دَمِ نفسهام... تو لحظه هاي دردم ، محکم بگيري دستام ... مي خوام تو رو که باشي حتي اگه نباشم، حتي اگه تو رويا خيال رفته باشم ... مي خوام تو رو که باشي، گم بشي تو وجودم ، حتي وقتي نبودي من عاشق تو بودم ... از من بخواه که باشم ... کم نيارم تو دستات ، پر پر بشم تو حسِ ، خوابِ لطيفِ چشمات ... از من بخواه که باشم ، بودني به رنگ بودن ، حِس کُنمت تو رگهام ، عين ترانه خوندن ... از تو مي خوام که باشي ، باشم و باشه ياور . تو لحظه هام بموني تا دَم دَماي آخر ... از تو مي خوام که باشي تا که ترانه باشه
اگه يه روز بميرم ، اگه يه روز بميرم ...
رو شونه ي تو باشه ...
پاره های وجود یه دیونه : یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388 15:9
الهي ما همه بيچاره ايم و تنها تو چاره اي و ما همه هيچ کاره ايم و تنها تو کاره اي . الهي چون تو حاضري چه جويم و چون تو ناظري چه گويم . الهي از روي آفتاب و ماه و ستارگان شرمنده ام از انس و جن شرمنده ام حتي از روي شيطان شرمنده ام که همه در کار خود استوارند و اين سست عهد ناپايدار . الهي آن خواهم که هيچ نخواهم . الهي اگر ستار العيوب نبودي ما از رسوايي چه مي کرديم . الهي شکرت که اين تهيدست پا بست تو شد . الهي اگر کودکان سر گرم بازيند مگر کلان سالان در چه کارند . الهي چه رسوايي از اين بيشتر که گدا از گدايان گدايي کند . الهي در بسته نيست ما دست و پا بسته ايم . الهي آمدم ردم مکن ، آتشينم کرده اي سردم مکن . الهي از من آهي و از تو نگاهي الهي خوشا به حال کساني که لذات جسماني شان عقلاني شد . الهي از تو شرمنده ام که بندگي نکردم و از خودم شرمنده ام که زندگي نکردم و از مردم شرمنده ام که اثر وجوديم براي ايشان چه بود . الهي لذت ترک لذت را در کامم لذيذتر گردان . الهي آن که از مرگ مي ترسد از خودش مي ترسد . الهي تا تو لبيک نگويي کجا من الهي گويم . الهي من از گدايان سمج ، درس گدايي آموختم . الهي اين بنده ات را از نيت گناه حفظ کن .
پاره های وجود یه دیونه : یکشنبه سی و یکم خرداد 1388 12:59