تبليغاتX
ღღღ دل دیونه چه رنگه؟ ღღღ








ღღღ دل دیونه چه رنگه؟ ღღღ

... به واژه هایم اتهام شعر نبندید پاره های روحند ...

ღღღ پاره هاي روح یک دیوانه ღღღبیست و ششم آذر 1388ساعت 13:33 | |

 

ღღღ پاره هاي روح یک دیوانه ღღღبیست و دوم آذر 1388ساعت 17:43 | |

ღღღ پاره هاي روح یک دیوانه ღღღنوزدهم آذر 1388ساعت 13:36 | |

اینقدر تکـــــــــــــرارت میکنم تا یادم بره یه روز بهت گفتم تــــــــو 

      تکـــــــــرار نشدنی هستی!!

 

ღღღ پاره هاي روح یک دیوانه ღღღهفدهم آذر 1388ساعت 7:35 | |

برای من حس شعف و اشتیاق دوران کودکیو داره ...همراه با یه جور ناراحتی ...حس سر خوردگی از هرچه بیشتر فاصله گرفتن از دنیای زیبای کودکانه...فاصله گرفتن از آغوش گرم و امن پدر و مادر... اون حس کودکانه ای که تا اومدیم بفهمیم و لمسش کنیم.... به سرعت باد سپری شد.
کاش یه وسیله ای بود...نمیدونم مثل یه قطار تخیلی...که مارو بر میگردوند به دوران کودکی ...دوران فراغت و بی خیالی از همه چیز و همه کس ...اون موقع ها چقدر بهمون بر میخورد اگه میگفتن تو بحث بزرگترها دخالت نکن...یا تو هنوز بچه ای نمیفهمی...دلمون میخواست بیشتر بفهمیم...بیشتر از سنمون روی ما حساب میکردن کاش بچه بودیم...همون بچه پاک و معصوم ...همون بچه ای که دنیا رو به اندازه وسعت دید خودش میدید... ای کاش هیچوقت خیلی چیزها رو نمی فهمیدیم و دَرکِشون نمی کردیم...
فقط دلم میخواد برگردم به اون زمان...به هر قیمتی که شده...
کودک دوام محدود شادی هایش را نمی فهمد...او به لحظه ندامت نمی اندیشد...

برای کودکان مرگ سوغاتی است که تنها به پدر بزرگ و مادر بزرگ تعلق دارد.

ღღღ پاره هاي روح یک دیوانه ღღღسیزدهم آذر 1388ساعت 16:36 | |

اتفاقات ساده گاهن خنده دارن؛ یا که خیلی تلخ. میتونن ظاهر ساده ای داشته باشن و بعضن خلاف همین ظاهر ساده، خیلی هم تکون دهنده. تصورش رو بکن! یه روز بیفیتی به جون گوشی موبایلت و تیکه تیکه اش کنی و قسم بخوری که دیگه هیچوقت گوشی دیگه ای نمیخری و خودت هم به قول و قرار مسخره ات خنده ات بگیره و برای ُقمپز در کردن خودت هم که شده یواشکی بزنی زیر خنده!
میتونی بیخیال همه چی شی؟ 
 بیخیال "پیامک"هایی که یه روزی برات شاد و سرمست کننده بودن و یه روزی برات مایه استرس و درد سر.
بی خیال همه چی!  جوک های تکراری که کم کم دیگه خنده دار نبودن؛ توپ و تشرهای دوستانه و بی کینه؛ قرار ملاقات مهمونی ها و دور هم بودنای دوستانه؛ تک زنگهای شبونه ای که ایده آلترین معنی اش این بود که "به یادت اَم" و یا عادی ترین معنیش؛ یه تذکر، که فردا صبح "فلان مورد یادت نره!
 پیامک هایی که گاهن هیچ سنخیتی بین گیرنده و فرستنده اش نمیتونستی متصور شی؛ پیامک هایی واسهٔ روز جوان، ماه رمضون، روز دختر، روز دانشجو، نوروز، ولنتاین، تولد، کریسمس و . . .
و روزهایی که بهانه ای نبود برای زنگ زدنی یا فرستادن پیامکی، ولی دوستی ها از آن جنس نبود و نیست که منتظر بهانه ای میموندیم برای خبر گرفتن از حال و روز هم. درد و دل های دوستانه ای که گهگاه طول میکشید و بعد احساس "سبکی نسبی"؛ هرچند حتی شده برای یه مدت کوتاه و گذرا !
تماس هایی که نمیتونستی حتی از بعیدترین گوشه ذهنت هم متصور بشی؛ با اینحال"می شد" و چقدر خوشحالت میکردن لحن و ُتن صداهایی که برات خاطره های دور و نزدیکت رو زنده میکردن!
 تماس هایی که تو شلوغی محیط کار کلافه تر میکردنت؛ شماره های ناشناسی که حدسش زیاد سخت نبود از اینکه از یه باجه تلفن عمومی، یکی خواسته  یه کم حالتو بگیره؛ سر به سرت بذاره یا فقط همینجور دلش خواسته صدات رو  بشنوه!
حرفهایی که دوست داشتی بشنوی و هیچ نشنیدی! حرفایی که دوست داشتی بگی و گاهن نتونستی! یا گفتی، ولی نه به وقت و  بموقع. حرف هایی از جنس آرزوها؛ افسوس ها؛ خاطره ها و حرفهایی از جنس ناگفتنی ها و غیره و غیره!
خنده داره واقعاً!
و بعضن حرفای عاشقانه و شاید نزدیک به عاشقانه و بعضا بدور از هر فکر و  مسئولیتی. و بعضن نگرانی و دلواپسی های مسافرتی؛ مسافرت های گاه از سر اجبار و گاه از سر شوق؛ خبرای به سلامت رفتن و رسیدن؛ خبرای به سلامت برگشتن و باز هم رسیدن!
............ " شب بخیر" های نوبتی؛
...... بعضن احوالپرسی های عادی؛
.........بعضن خبرای نه چندان خوب؛
................ بعضن  خبرای معمولی؛
.................... بعضن خبرای خوب ؛
و خیلی "ناگفته ها" که خصلت شون ناگفتنی ست. ..................  چنین اتفاق ساده ای رو تجربه کردم؛ من همچین روزی رو تجربه کردم! و شب، بجای تنظیم "زنگ هشدار" گوشی موبایل برای ساعت هشت صبح، آخرین داستان از مجموعه "دوست داشتم کسی جایی منتظرم باشد" رو خوندم.

 

ღღღ پاره هاي روح یک دیوانه ღღღهشتم آذر 1388ساعت 7:0 | |

ღღღ پاره هاي روح یک دیوانه ღღღهشتم آذر 1388ساعت 6:58 | |

سلام به همه دوستای دیونه خودم

حالتون چطوره ؟

خوبید ؟

 خوشید ؟

خوش می گذره؟

خوب خدا رو شکر

امروز داشتم تو نظرایی که شما لطف کردین گذاشتین دید می زدم که یکی از اونا خیلی به دلم چسبید.

لادن خانم پرسیده :دل ديونه رنگ خداست . تو ميدوني خدا چه رنگيه؟

باید در جوابش بگم:

خدا سفیده... حالا چرا سفیده؟! میگم بهت

چون هر زمانی که چشمامو روی هم می زارم و توی تاریکی خودم نگاه می کنم یه نوری همیشه میاد و نمی زاره تنها باشم ،نمی زاره زیاد غصه بخورم ، دستمو می گیره و از اون دنیای سیاه منو بیرون میاره.

خدا واسه ی این دل دیونه سفیده...

   

ღღღ پاره هاي روح یک دیوانه ღღღچهارم آذر 1388ساعت 16:8 | |

بعضی وقتا برای فرار کردن از خودت یا برای وقتی که هیچ چیز نیست که بتونه تو رو بشنوه یا حتی برای لحظه ای بشناستت یا حتی یک کلمه حرف نیست که بتونه بگه درد تو چیه،می تونی بری سراغ چیزایی که تا یه مدت فکرت رو دور کنن و یا برای مدتی مختل ...اما بعضی وقتا هم می تونی بهترین انتخاب رو بکنی و کنار کسی بشینی که حضورش،تنها حضورش برای اروم شدنت و خندیدنت کافیه...شاید بازم هیچی حل نشه و همه چیز به قوت خودش باقی باشه...مهم نیست...
مهم اینه که اینبار به جای اینکه به مشکلات فکر کنی تونستی خودت رو عوض کنی و قوی تر برای روبه رو شدن با همه ی اون چیزایی که ازشون می ترسیدی،اینبار جای اینکه بشینی و به تپه ی بزرگ نگاه کنی که نمیتونی ازش رد شی میتونی خودت رو بزرگتر کنی که ببینی تپه هیچی نیست و اصلا این تپه نیست این یه کپه خاکه،حالا ببینش،ببین واقعا این چیزا برای نابود کردن یک انسان کافیه؟
برای نابود کردن بزرگترین خلقت؟نه نه نه نه...تو بزرگتر از این حرفایی که این سنگای کوچیک رو صخره کنی با پات بزنشون کنار و رد شو،به این میگن اشرف مخلوقات،کسی که از ضعفش به قدرت می رسه،اره تویی،پس برو...بعضی وقتا یه حرف می تونه مثل یه سیلی تو گوشت باشه و تورو به خودت بیاره،بعضی وقتا یه دوست می تونه اون سیلی باشه بعضی وقتا هم تو می تونی همه ی اینا باشی و براش جبران کنی بعضی وقتام یه ادم میشه مثل تو،میشه یه ا د م به معنای واقعی کلمه هر چیزی اگه تموم بشه،یا حتی اگه نتونم،دیگه برام مهم نیست من چیزی رو پیدا کردم که شاید ادما تا اخر عمر تو حسرت یه بار پیدا کردن از نوع واقعیش می مونن،من اینجا درست همینجا یه دوست پیدا کردم...

 

ღღღ پاره هاي روح یک دیوانه ღღღدوم آذر 1388ساعت 22:0 | |

هورااااااااااااااااااااااااااااااا جونمی جون

امروز همین طوری اتفاقی داداشیم به هم زنگ زد

در حد چند جمله:

سلام

حالت چطوره ؟

منم که گلوم درد می کنه چند روزه نتونستم درست باهاش حرف بزنم

این یعنی آشتی کردیم

هوراااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا بالاخره دوستی شدیم

   

ღღღ پاره هاي روح یک دیوانه ღღღیکم آذر 1388ساعت 10:41 | |

آدمابیش تر از خود همدیگه به اسمهایی که روی خودشون میگذارن احتیاج دارن و احساس دلتنگی می کنن،شاید توی واقعیت هیچ چیز عوض نشده باشه اما همون اسم میتونه تو احساس تو تاثیر به سزایی داشته باشه و حتی تو رفتارت...
باور چیزی که هست یا عدم باورش بعضی وقتا بسته به وجود و یا عدم اون بستگی نداره بلکه به ذهن تو بسته اس بعضی وقتا چیز هایی توی ذهنت جای می گیره که می دونی و مطمئنی واقعی نیست اما یه جایگیری غلط توی ذهن باورهات رو از ریشه متزلزل می کنه و شک بزرگترین سست کننده ی هر اساسی به حساب میاد بعضی وقتا قلبت باور می کنه اما ذهنت بهت می گه ذکی داری چی رو باور می کنی حرفی رو که از باد هوا مفت ترِ و بهت ثابت می کنه که موندنیه یا تجربه ای که دوبار تا ته استخونای تنت سردیش رو چشیدی و می دونی که موندن غیر ممکنه،بعضی وقتا خریت و بی شعوری لذت و ارامشی توش هست که فهم و شعور می تونه فقط حس یه گوشت سرد یخ بسته که داره از چرخ گوشت رد می شه رو بهت بده اما بعضی وقتام یاد گذشته های بی خود میافتی و آب یخ روی سرت خالی میشه چون می دونی با این بی شعور بازیا داری بر می گردی به همونجاجایی که به خودت قول دادی پله ای که قسم خوردی دیگه روش وای نمیستی

ღღღ پاره هاي روح یک دیوانه ღღღیکم آذر 1388ساعت 6:55 | |

ام یجیب مضطره اذا دعا و یکشف سو

ام یجیب مضطره اذا دعا و یکشف سو

ام یجیب مضطره اذا دعا و یکشف سو

تو رو خدا هر که میاد به این وبلاگ چه دوستان چه رهگذرا

 این ذکرو سه مرتبه بخونن به نیت شفای همه مریضا تو رو خدا یادتون نره حتما بخونید

ღღღ پاره هاي روح یک دیوانه ღღღسی ام آبان 1388ساعت 12:19 | |

صبح شنبه یعنی عذاب (بهتر بگم برای من یعنی عذاب).آدما اول هفته شاداب و سرحال می رن سر کار ولی من آدم نیستم اگه هم باشم آدم دیوونم. راستی دیوونه ها جز آدمان؟ نمیدونم شاید جز آدما حسابم کنن شایدم نکنن در هر صورت ما هستیم همین گوشه ها دوروبرا.فاصلمون با شما خیلی کمه گاهی شماها از ماها دیوونه ترین.باور کنین.

هی بازیگر گریه نکن
ما هممون مثله همیم
صبحا که از خواب پا میشیم
نقاب به صورت می زنیم

دیوونه باید عاقل جلوه کنه تا بهش امون بدن ولی من اگه بتونم موقتی خودمو عاقل جا بزنم با خواب چی کار کنم؟دنیای من توی خوابه.وقتی خوابم دنیا دنبالمه و دستش به من نمی رسه.درست برعکس بیداری که من دنباله دنیامو دستم بهش نمیرسه

 

ღღღ پاره هاي روح یک دیوانه ღღღسی ام آبان 1388ساعت 3:55 | |

امروز بي هيچ خبري گذشت 
         مهم نیست .... مهم زندگیه که میگذره 
 آرامش داشتن تو این دنیای شلوغ سخته اما سخت تر وقتیه که خودت نا آرومیو آروم و قرارنداری...بدونی عزیزترینتم مثل خودته و نتونی کمکش کنی جز دعا برای خوب بودنش ... می گذره ... اما سخت . هر وقت آسمون رو نگاه میکنم فقط میگم  شکر و بغض تو صدام میشکنه 

یا رب ... کمکون کن توی درست بودن تو این دنیا ....آآآمین


ღღღ پاره هاي روح یک دیوانه ღღღبیست و نهم آبان 1388ساعت 17:46 | |

باز تو گیجی موندم تو هبوت ثانیه ها پرسه می زنمو بازم دارم به سوالام علامت ممنوع می زنم باز اون قد تو فکرم که یادم رفت مسیر پیاده رو رو چطوری گذروندم باز چشای بی حسم دنبال همون مهربون همیشگی می گرده. باز صدای کسی رو غیر از سکوت بی پایان بین من و من رو نمی شنوم باز صدای بلند سکوت و نعره هاش گوشمو کر کرده . نزدیک غروبه همه دارن بر می گردن خونه همه دارن خیابونا رو تنها می زارن همه جز منو فکر تو باز خنکی هوای غروب تن منو می سوزونه که خورشیدمو تا صبح فرداش نمی بینم خورشیدی که تمام روزو پشت ابر سکوت پنهان بود و منو می ترسوند ترس نبودن ترس بی گانه شدن چرا ؟چون مترسک شدم چون هیزم شکن منو شکست چون سرنوشت منو مترسک ساخت باز فریاد می زنم :

((چه کسی باور کرد جنگل جان مرا....))

ღღღ پاره هاي روح یک دیوانه ღღღبیست و نهم آبان 1388ساعت 17:44 | |

قالب جديد وبلاگ پيچك دات نت